تبليغاتX
...شما که غریبه نیستید

باسلام به دوستانی که لطف میکنن و سر میزنن من یه مدت به علت گرفتاری از اینترنت به دورم ولی خب،مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهیم گشت!


 سه شنبه سوم آذر 1388  | 



 

اینها عکسها یی است که از 13 آبان امسال (1388) مخابره شده است که تعدادی دانش آموز را در روز دانش آموز نشان میدهد که در تظاهرات علیه آمریکا شرکت نموده اند .

ما معمولا این نمونه عکسها را از اغتشاشگران! می بینیم که صورت خود را میپوشانند از ترس اینکه توسط برادران زحمتکش پلیس! یا از خجالت نزد اهالی محل! شناسایی نشوند!

حالا من این سوال برایم پیش آمده که این جوانان غیورکه آمده اند مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی بکوبند، از این عمل افتخار آفرینشان میترسند یا خجالت میکشند؟!!!

  


 چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  | 



                                                                                         

مرا به یاد آر

مرا به یاد آر که اینجا سخت بیگانه ام

بارها به در کوفتم و به درونم نخواندی

و چون غریبه ای مرا نگریستی

من آشنای توام

مرا به یاد آر

مرا به یاد آر

به مانند آخرین عریانیت

 بسان آخرین خدایت

آخرین دعایت

واپسین اجابتت

 و اولین معصیت باشکوهت

بیرون بیا از این فراموشی سراسر خسران 

من تنها وارث توام!...


 پنجشنبه هفتم آبان 1388  | 



اندر حکایت خودم که بعد از گذشت 5 سال همچنان مصرانه به شرکت در کنکور کارشناسی ارشد هنر ادامه می دهم طوری که هر مطلبی را که مطالعه میکنم برایم تکراری است !

باز من شروع کردم واژه های تکراری

عصر اختراع خط دوره های بیداری

خط کوفی و تعلیق قرن اول و هفتم

حمله های اسکندر سنگ نوشت تصویری

مکتب کمال الملک ،معبد چغازنبیل

سبکهای پی در پی ،نقش صلح و در گیری

نقش شیر روی سنگ ،کشف یک سفالینه

یا زجای یک معبد یا زحفر تقدیری

مسجد ایاصوفی تخت سنگی جمشید

لوح ثبت پیروزی ،سر ستون کشمیری

ایسم های پشت هم ، تا به کی کنم از بر ؟

تا به کی بخوانم زین ،مرغک اساطیری ؟

دوستان کنند منعم کای "علی" دگر بس کن !

معرکه به پا کردی ،دست آخر پیری !

 


 دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  | 



 

تکنیک:رنگ روغن روی مقوا

اندازه:۴۰-۵۰ سانتیمتر

 


 یکشنبه نوزدهم مهر 1388  | 



درست 15 سال پیش همچین روزی بود که من به عنوان معلم چند پایه - یعنی یک معلم برای هر پنج پایه ابتدایی به اضافه مدیریت آن که این مدارس  در روستاهای با جمعیت کم فعالیت دارند -   وارد روستایی به نام پلورزه شدم که از روستاهای تربت جام است با حدود 14 کیلومتر فاصله از جاده اصلی و آنقدر کم رفت و آمد که گاهی پیش میآمد که تمام این فاصله را پیاده طی می کردم روستایی زیبا در پای کوه با درختان گردوی بسیار بزرگ و مردمانی بی غل و غش کوچه باغهای زیبا و خانه های گلی که گرچه رونق زیادی نداشت اما تا بخواهی صفا در آن موج میزد،سالهایی را که من در ان روستاها سپری کردم اولین سالهای معلمی من بودو گرچه سختیهای فراوانی داشت ولی بهترین و به یاد ماندنی ترین سالهای کاری من بود ان روزها من فقط 19سال داشتم .

این پست خاطرات یا به عبارت بهتر لحظه نگاری یک هفته از ان روزهاست که از میان دست نوشته های آن سالها انتخاب کردم و به مناسبت اول مهر و بازگشایی مدارس در وبلاگ قرار دادم...

 

امروز شنبه شانزدهم مهرماه 1373 است صمد را فرستادم دنبال آب امر ا... هم یک سطل برداشته تا بره آب بیاره البته کتاباشو آورده تا براش منگنه بزنم ،من به بچه ها گفته بودم که چه من باشم و چه نباشم باید سر کلاس حاضر باشن ،حالا که آمدم بچه ها سر و صدای سلیمان* بیچاره رو  در آوردن یه عده شون فرار کردن و او هم اسم تک تک اونارو به من داده ،خوب میدونم که امیدوار است که من اونارو یک کتک مفصل بزنم تا بچه ها به قول معروف حساب کار دستشون بیاد و از این به بعد از او حساب ببرن ،من هم توی اتاق به هم ریخته نشستم و منتظر صمدم که آب بیاورد تا من بساط چای را راه بیندازم .

هر روز که از شهر برمی گردم همین طور اتاقم به هم ریخته است و من واقعا نمی دانم که چه چیزی رو کجا قرار بدم تا از این  حالت در بیاد...

آها  صمد هم اومد "دستت درد نکنه صمد بزار همونجا برو سر کلاس ،امرا... تو هم بیا کتاباتو بردار"...

 

*مبصر کلاس

*******************

 

 

امروز یکشنبه هفدهم مهر ماه 1373 است الان ساعت 7 و 15 دقیقه  شب است رادیو روشن ویک برنامه تاجیکی در حال پخش است من در حالی که تنها در داخل اتاق نشسته ام این مطالب را می نویسم ،خیلی دلم میخواهد که الان یکی در را باز کند و وارد خانه شود و چند دقیقه ای را کنارم بنشیند و صحبت کنیم ، در تنهایی دلم میگیرد مخصوصا که اگر این تنهایی با سکوت همراه باشد که بیشتر وحشت دارم تا اینکه دلم بگیرد برای همین همیشه سعی میکنم ضبط یا رادیو را تا لحظه خواب روشن نگه دارم تا به هر حال سکوت اتاق شکسته شود .

اغلب در سکوت و تنهایی صداهای بی اهمیت و عادی برایم مفهومی خاص میگیرد و برای همین تنهایی و سکوت را دوست ندارم .

امروز وقتی مشقهای بچه ها رو نگاه می کردم علی اکبر چندین خط رو تو مشقهاش  جا انداخته بود من هم حسابی او را تنبیه کردم زنگ تفریح رفته بود و مادرش را برای دادخواهی آورده بود مادرش حرفای جالبی میزد !میگفت من تو این ده دشمن زیاد دارم  اونا به شما گفتن پسرم رو بزنین ! بگذریم من هم زیاد تحویل نگرفتم ...

بعد الظهر واقعا با بچه های اول و دوم حالم گرفته میشود احساس می کنم هر چه حرف می زنم آنها نمی شنوند بعضی وقتها تنبیه شون میکنم و گاهی هم احساس میکنم اشکال از خودم است و باز حرف میزنم خلاصه عالمی دارم ...

**********************

امروز دوشنبه هجدهم مهرماه است یک نامه از نیک پی –روستای بغلی – آمده و در آن نامه دوستم از من دعوت کرده که شب رو برم پیشش آخر او هم مثل من تنهاست ،من هم پشت نامه نوشتم "با کمال میل "

عصر که مدرسه رو تعطیل کردم راه افتادم از کوچه باغهای روستا گذشتم ،دیوارهای سنگی کوچه های پیچ در پیچ ،نهر های آب که گاهی مانند خطی متقاطع از وسط کوچه میگذرد و در زیر دیوار ناپدید میشود ،برگهای درختان رو به زردی گذاشته و کلاغها در جای جای آسمان به چشم می خورند و سیاهیشان در زیر آبی آسمان سیاه تر به نظر می آید ...

خلاصه  همه این مناظر را پشت سر می گذارم  و به جاده نیک پی میرسم از سراشیبی ده به سمت پایین به راه می افتم ، میشود سقف همه خانه های روستا را دید ، یکراست رفتم در خانه دوستم که یک بالا خانه * با صفا بود  شامگاه نسبتا سردی بود و هوای گرم اتاق و بوی آبگوشت حال آدم را جامی آورد چند دقیقه ای نشسته بودیم که یک نفر آمد و گفت حمزه خواسته که حتما بیاد شیخ آباد –حمزه از دوستان دوست من بود و شیخ آباد هم یکی دیگر از روستاهای همان اطراف ، سایه کوه روی ده افتاده بود که پیاده  راه افتادیم وقتی رسیدیم هوا داشت تاریک میشد حمزه را همان در حیاط خودش دیدیم ،ادم خوش حرف و برخوردی بود به نظرم کار بخصوصی نداشت یا اینکه جلوی من چیزی نگفت و گفت که شب میام پیشتون و ما هم برگشتیم و او هم شب آمد او دو اسلحه کمری داشت آدم عجیبی بود نتوانستم پی به شخصیتش ببرم شب را همان جا ماند...

*طبقه دوم خانه های روستایی رو اونجا بالا خونه میگن

*********************

 

امروز سه شنبه نوزدهم مهر ماه 1373 است ساعت حدود 6و نیم بعدالظهر است با پسر عمه ام توی اتاق نشسته ام  پسر عمه ام امروز بعدالظهر اینجا آمد خوشحال شدم چون می دانم حد اقل دیگر تنها نیستم .امروز اتفاق زیاد مهمی  نیفتاد فقط صبح عمه ام امده بود اینجا و یک سری به من زد آخر فامیل دامادش ساکن این روستا هستند ،یک نمکدون قرمز رنگ پلاستیکی هم برای من خریده بود طفلکی همون از دستش بر می اومد منو خیلی دوست داره و هر بار هم که با من میشینه از من میخواد زودتر زن بگیرم خودش هم یکی رو برا من نشون کرده و میاد ازش برام صحبت میکنه  و من هم بعد از همه حرفاش میگم هنوز زوده راستش بدم نمیاد یکی در این مورد با من صحبت کنه خصوصا که من ناز هم بکنم که کیفش دو چندان میشه ...

اون همیشه حرفاش در همین حول و حوشه طفلکی پیرزن*!

 

*این عمه ام حدود پنج سال پیش از دنیا رفت

**********************

اخر هفته است امروز نفس راحتی کشیدم پسر عمه ام دائم سر کلاس بود و من در حال استراحت ،روز اولش بود ،بدون اینکه فکر بچه ها رو بکنه یک ریز سر کلاس بود و حرف میزد و از زنگ تفریح خبری نبود ساعت نزدیک 9 بود که رفتم دیدم که همه بچه ها داره خوابشون میگیره بس که گوش دادن و از زنگ تفریح خبری نبود ، به هر حال مژده زنگ تفریح رو به انها دادم .

آمدیم یه چایی و صبحانه ای خوردیم و باز پسر عمه ام رفت سر کلاس و با روشهای من درآوردی می خواست به بچه ها چیز یاد بده بگذریم...

عصر امروز با سه تا از شاگردای کلاس پنجم و به اتفاق پسر عمه ام به همون تپه های دور و بر رفتیم و جای خوانندگان خالی کلی سرما خوردیم و بر گشتیم ، به هر حال امروز هم بد نگذشت  خدا کنه گاهی این پسر عمه ام بیاد و کمک حال ما بشه حیف که همین امروز از چیز یاد دادن به بچه ها نا امید شده و میگه هیچی نمی فهمن !

وای به حال ما که باید سی سال این خدمت مقدسو انجام بدیم...


 چهارشنبه یکم مهر 1388  | 



ای دستهای سبز برايم دعا کنيد

 از انتظار سرخ دلم را رها کنيد

در ما غمی نشسته به تنهايی غروب

مردان آفتاب نگاهی به ما کنيد

 سرما تمام وسعت ما را گرفته است

 ای داغهای حادثه آتش به پا کنيد

 تا دشتهای خشک دعاگويتان شوند

 ای ابرها - به گريه ما اقتدا کنيد

تا کی به سجده کردن خود فخر می کنيد

 کاری شگفت محض رضای خدا کنيد

 يکبار عاشقانه نمازی نخوانده ايد

 هم خوانده - هم نخوانده - خود را قضا کنيد

 ای تيغها - که تشنه در خون نشستنيد

 از زخمهای کهنه مردم حيا کنيد

 چيزی نمانده است به ساحل- ولی هنوز

امواج وحشی اند - رفيقان - دعا کنيد

 

*این شعر سروده من نیست


 پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  | 



 

هجرت

هجرت

تکنیک:رنگ روغن روی بوم

اندازه: ۶۰- ۸۰  سانتیمتر


 یکشنبه هشتم شهریور 1388  | 



 

یک اتفاق ساده

این روزهاصحبت بسیاری از شبکه ها ی داخلی و خارجی حول حوش انتخابات افغانستان است .من هم می خواهم به نکته ای که البته در حاشیه آن است بپردازم و بعد مقایسه ای کنم آن را با مسئله ای مشابه در ایران .

عکس فوق را شاید بعضی از ما بشناسیم و خیلی ها هم نه این عکس مربوط است به یکی از کاندیداهای انتخابات افغانستان به نام عبدالسلام راکتی ،وی یکی از فرماندهان ارشد طالبان در زمان جنگ و یکی از مقامات دولتی در زمان حاکمیت آنان بوده که بعد از سقوط طالبان از جمله افرادی بوده که که به ستیزه جویی ادامه نداد و تصمیم گرفت از طریق ممکن ،یعنی انتخابات قدرت را در افغانستان در دست بگیرد .و این در حالی است که وی همان افکار تند مذهبی را تا حدود زیادی حفظ کرده و فقط در روش کسب قدرت تجدید نظر کرده است .

دو – سه روز پیش یک اتفاق ساده که در تلویزیون دیدم مرا بر آن داشت که این مطلب را بنویسم ،اتفاقی آنقدر ساده که حالا دیگر مطمئن شدم که شور بختانه فقط در ایران به آن پرداخته میشود.

این اتفاق ساده از این قرار بود که یک خبر نگار زن که با خیلی از کاندیداها مصاحبه هایی کرده بود وقتی به سراغ عبدالسلام راکتی رفت دستش را برای مصافحه به طرف او دراز کردو او نیز بدون کوچکترین مکثی با این خبرنگار زن دست داد و با خوشرویی برخورد کرد و بعد هم داخل شدند و مصاحبه انجام شد ...

حالا نکته اینجاست که اگر شرایط مختلف افغانستان و ایران را باهم مقایسه کنیم مثلا از نظر تعصبات و تقیدات مذهبی:-سوای درست و غلط بودن قضیه-طالبان در رابطه با زنان حد اقل در ظاهر به مراتب از ما متعصب تر و مقید ترند تا جایی که در دوره حکومتشان مدارس دخترانه تعطیل شد و هر زنی که تنها یعنی بدون همراهی مردی محرم در خیابان تردد میکرد شلاق می خورد و... .

از لحاظ فکری :تفکر طالبانی به مراتب بسته تر و متحجرتر از هر گروه اسلامی دیگراست .

و به لحاظ فرهنگی :در افغانستانی که بیش از 50درصد مردان و بیش از 75 درصد زنان بی سوادند ،قاعدتا باید فرهنگی بسته تر و متعصب تر در رابطه با زنان نسبت به ما داشته باشند.

با این حال جالب است که این کاندیدای افغانی کوچکترین نگرانی ندارد از اینکه فردا مردم و مطبوعات او را متهم کنند و علیه او جبهه بگیرند که چرا با یک زن دست داده و احیانا این باعث از بین رفتن  صلاحیت ! انگ فساد اخلاقی!و به طور کلی ساقط شدن از زندگی !وی شود،و به واقع هم این عدم نگرانی بی جا نیست چرا که واقعا هم هیچ یک از این اتفاقات برای وی نمی افتد .

حالا مقایسه کنید این را با آن جریانی که می گفتند آقای خاتمی در زمان ریاست جمهوری در ایتالیا با یک زن دست داده ،چه گرو و  گروکشی که  به راه نیفتاد ،چه فریادهای وا اسلامایی که سر داده نشد ،چه تاکید و تکذیبهایی که نمی شد و تا دو ماه این جریان شده بود خوراک مطبوعات و گروهی هم چنان مصرانه سعی در اثبات آن و به حساب خودشان تخریب خاتمی را داشتند که انگار پرده از یک پرونده تجاوز و فساد اخلاقی برداشته اند !!!

"حال تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل "

البته شما که غریبه نیستید این را هم اضافه کنم که  ایشان با وجود اینکه در حکومت قبلی صاحب منصب بوده باز هم به دلیل بی غیرت بودن و به قول نسل سومی ها گاگول بودن حکومت فعلی، اعدام یا حداقل رد صلاحیت نشده و توانسته در بازی قدرت شرکت کنه!!!

 


 جمعه سی ام مرداد 1388  | 



 با تشکر از امید عزیز(انتظار )که با شعر زیبای خود باعث جاری شدن  متن زیر در ذهنم شد

اندازه:۲۰-۳۰ سانتیمتر

تکنیک رنگ روغن روی مقوا

آشنایی پرسید:

سهم آزادی پروانه کجاست؟

و چرا بال کبوتر فقط آوای قفس می خواند ؟

مرغ بارانی هست؟

 آشیانش به کجاست ؟

آسمان نیست مگر جای پر چلچله ها ؟

وکسی میداند سهم دلتنگی خورشید کجاست؟

 ***

 یکی  آهسته به زیر لب گفت ،

پدری نجوا کرد ،

مادری زار گریست،

جمعی فریاد زدند:

سهم آزادی پروانه اگر میپرسی

 به اسارت شده ی جولاه*است

وکبوتر بالَش ،بالِش پر شد و آرام گرفت

زیر آن مظهر افکار پلید

مرغک باران هم

تشنه ی قطره ی آبی است،زلال

 

تا  بیارد به تنش مژده  پرواز بلند

 

 آسمان  هیچ دگر

 

جای گنجشک و چکاوک ها نیست

-چنگال تیز و سنگی سیاه درون سینه بایدش –

 ***

 و ندایی میگفت :

سهم دلتنگی خورشید منم

من ِ جاری شده در رویش پر درد زمین

خفته در سینه خاک

که اگر جرعه ای آب رسانید به مرغ باران

او سرانجام به این  دشت کویر

 سفری خواهد داشت

و در آن روز عزیز

من نیز خواهم رست ...

 

*جولاه یا جولاهک: عنکبوت


 یکشنبه یازدهم مرداد 1388  |